جان پاك حـسـیـن (ع )، از پذیرفتن حكومت یزید ابا دارد.

پـاكـمـردى هـمـچـون فـرزند پیامبر، با ناپاكزاده آلوده اى همچون یزید نمى تواند سازش كند.

اسلام در خطر است .

و... سرنوشت مسلمین ، به دست بوالهوسان افتاده است .

حكومتى لازم است تا اسلام را حاكم سازد،

و پیشوایى كه به (حق ) و (قسط) قیام كند،

و رعیّت پرور، اسلام دوست ، حق پرست و خداخواه باشد.

انقلابى ضرورى است تا ستم حاكم را از میان بردارد و شرك مسلّط را بزداید و كفر نقاب زده را رسوا كند.

و عـاشـورا همه این ها را دربردارد.

كربلا، خاستگاه این نهضت است ،

و...(حـسـیـن )، قافله سالار این حركت نورانى .

و (مـسـلم )، سـفیر این انقلاب ، و پیشتاز این حركت مقدّس و... اوّلین شهید این راه .

اشك هم ، باید بر مظلومیّت و تنهایى مسلم ریخته شود.

قهرمان رشید، پیشاهنگ نهضت و نماینده ویژه امام حـسـیـن است . هزاران مـرد بـا او (بـیـعـت ) كـرده و پـیـمان خون بسته اند. كوفه ، چون نـگـیـنـى مـسـلم را دربـرگـرفته است . شمشیرها و بازوها، داوطلب نصرت او و واژگون كردن سلطنت یزیدى و زمینه سازى براى آمدن امام اند.

اكـنون مسلم ، نگینى در میان حلقه انبوه یاران است ، و هر شب صحبت از جـنـگ اسـت سـخـن از شستشوى لكّه هاى ذلّت و ننگ است ، ز (رفتن)ها و (ماندن )ها...

امّا صفحه برمى گردد مسلم تنها مى ماند.

آن شمشیرها در غلاف مى خزند،

و آن شمشیر زنها در خانه ها...

و قـدّاره بـنـدان سـلطـه ابـن زیـاد، نـعره زنان و عربده كشان ، با(تـهـدیـد) و (تطمیع )، محیط رعب و وحشت مى آفرینند. و هركس ،براى حفظ جان خویش از گزند والى جدید كوفه ، دم برنمى آوردو (پیمان ) را فراموش مى كند.

(مـسـلم ) غـریـب و تـنـهـا و بـى یـاور مى ماند و سرانجام ، پس ازنبردى طولانى و سخت ، یك تنه در برابر دشمن تا آخرین توان ،مقاومت مى كند تا اینكه دستگیر مى شود.

ماجرا طولانى است ... و سرگذشتى تلخ و جانكاه دارد.

رخدادى است سراسر درس و تجربه و آموزش و امتحان .

سخن از آن قصّه طولانى و شرح درگیریها و بیان وقایع نیست .

در این میان ، فقط یك سخن گفتنى است .

و آن هـم ، (شـهـادت مـظـلومـانـه ) مـسـلم بـن عقیل است .

مسلم ، محاصره مى شود.

دستگیر مى گردد و به قصر حكومت ، برده مى شود.

نـهـضـت از شـكـل عـلنـى ، بـه صـورت پـنـهـانـى مـنـتـقـل مـى گـردد و یـاران وفادار، در اندیشه اهداف و برنامه هاىانقلاب اند.

حـسـیـن بن على (ع ) بر اساس گزارش كتبى مسلم ، به سوى كوفه حركت كرده است و... در راه است .

گـرچـه بـه مـسـلم امـان داده انـد ولى در قـصـر، امان را زیر پا مىگذارند و مسلم را خلع سلاح كرده و بناى بدرفتارى مى گذارند.

مسلم مى گوید:

(چه شد آن امانتان ؟...

انا للّه و انا الیه راجعون ).

دارالاماره را، چهره هایى پركرده اند بى حیا و بى آزرم ، كین توز و بدخواه ، مسلّح و بددهان ، سنگدل و بدسیرت و زشت صورت .

چـهـره مـعـصـوم و خـونین و مجروح مسلم را هاله اى از غم فراگرفتهاست .

یكى از همراهان مى گوید:

كسى كه همچون تو در طلب حكومت باشد، نباید متاءثر باشد.

مسلم پاسخ مى دهد:

(اندوهم براى خودم نیست ، بلكه براى آنان است كه مى آیند).

و... این حـسـیـن است كه مى آید، قافله سالار كاروان شهادت !

دو خورشید، روبروى همند.

سـیـمـاى خـونـگـرفـتـه مسلم ، بر فراز بام دارالا ماره ، خورشیدى درخشان است كه با خورشید آسمان برابرى مى كند.

پـس از گـفـت وگـوهایى تند و مفصّل كه بین مسلم و ابن زیاد انجاممـى گـیـرد، او را بـه بـام ، فـرامـى بـرنـد، در حالى كه مسلم مىگوید:

- لا اله الاّ اللّه

- اللّه اكبر

- سبحان اللّه

آرى ... (سبحان اللّه ) از این همه دنائت و پستى و از این همه حیله و تزویر.

مسلم را بالاى دارالا ماره به زانو نشانده اند.

مردم ، پایین كاخ ، منتظرند.

دربـاره ایـنـكـه بـا مـسـلم چـه خـواهـنـد كرد، هركس حدسى مى زند وگمانى دارد.

بـالاخره مسلم ، كسى است كه با حكومت درافتاده و رهبرى نهضتى رابه عهده داشته ، شوخى كه نیست ...

تـا ایـنـكـه یـك صـحـنـه ، فـرجـام كـار را نـشـان مـى دهد و به همه پیشداوریها، گمانها و حدسها خاتمه مى دهد.

چـشـمـها، با خیرگى و بُهت تمام ، شاهدند كه بدن بى سر (مسلمبن عقیل ) را از بالاى دارالاماره به پایین مى اندازند...

- و... (مسلم ) به معراج مى رود.

(گلى از گلشن فرزانگان افسرد،

براى آنكه قلب امّتى در راه آزادى به كار افتد،

ز كار افتاد قلب خسته یك قهرمان ، یك گُرد.)

منبع کتاب سفر خون نوشته جواد محدثی